سرور

بوسه ها ، حبس در گلایه ها شدند

نوازش ها ، فریاد خداحافظی سر دادند

چشمها،  بازهم دروغ می گفتند

بوسه های تکراری دیگر بوی شیر نمی داد

سیاهی،  زندان بان رنگ ها شده بود

زبان التماس می کرد و دل دروغ می گفت

آری

معشوقه قصه ما ، تمام دوست داشتن ها را افسانه خواند

آه خدایا

بازهم به خود خواهی دیگری باختم

راه ها بسته شد

دلدادگی به روضه خوانی تبدیل شد

می میرم و فدایت شوم و بی تو هیچم ، همه شد قسمت فردا

- قسمتی از پس مانده دیگری -

- بیچاره قسمت -

ناگه ، هیولا ها رنگ فرشته گرفتند

دزدان معتمدان شهر گشتند

افسارها کشیده شد

فرصتی نو برای حس لزج هوسبازی؟

 زمان خداحافظی بود.

نوشته ازwww.king.blogfa.com 

پی نوشت : بوسه بر دستی زدم که آلوده بود؟